تبليغاتX
ورودممنوع

قالب هاي رايگان براي بلاگفا ، ميهن بلاگ ، پرشين بلاگ و بلاگ اسكاي

+ نوشته شده توسط ورودممنوع در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 8:55 بعد از ظهر |
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش
+ نوشته شده توسط ورودممنوع در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

برچسب‌ها: دوست, غریب, آشنا, خدا
+ نوشته شده توسط ورودممنوع در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ نوشته شده توسط ورودممنوع در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |
وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

+ نوشته شده توسط ورودممنوع در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

+ نوشته شده توسط ورودممنوع در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

+ نوشته شده توسط ورودممنوع در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |